سلام دوستان

مدتی که مطلب نمی نوشتم کربلا بودم اما دوباره سعی میکنم که نوشتن مطالب رو شروع کنم

انشاالله هرکی آرزو داره بره و به آرزوش برسه

جهان یک طرف و کربلا یک طرف

آی خدا...........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 16:47  توسط صادق | 
سلام کمتر از 50 ساعت دیگه میرم........

 لایق زیارت شش گوشه نیستم

 این روز ها به حال خودم گریه می کنم

خیلی خوشحالم می دونم آرزوی تک تک شما دیدن اون صحن وسراست

خیلی از شما التماس دعا گفتید قول میدم همه ی شمارو به یاد بیارم

این آخرین مطلبی است قبل از رفتن می نویسم

راستی ممکنه من زمان مرگم فرا برسه و در کشور بیگانه......

خوب منو حلال کنید

خداحافظ ای دوستان........................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 17:7  توسط صادق | 
چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل اتشین سخن تبر به دوش بت شکن

خدایمان دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که دل شکسته ایم و خسته ایم نه

اما برای عده ای چه خوب شد نیامدی

تمام روزهای هفته را در انتظار جمعه ام

دوباره صبح ظهر غروب شد نیامدی

سلام بر تمام شما عزیزان من روز شنبه ۳۰ بهمن دارم میرم کربلا....

کاش امام زمان بیاید....

نیا نیا گل نرگس جهان که جای تو نیست

دو صد ترانه به لب ها یکی برای تو نیست

نیا نیا گل نرگس که در زلال دلی

هزار آینه نقش و یکی ز خال تو نیست

نیا نیا گل نرگس فدا شوی مولا

هزار نامه ی کوفی یکی برای تو نیست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 12:25  توسط صادق | 
کاشکی شیطان نبود کاشکی دنیا اینقدر مارو فریب نمی داد

آخه ما انسان ها فراموش کردیم ما به زمین تبعید شدیم

بابا به خدا زندگی ما در بهشت ما این جا اومدیم تقاص

اشتباه حضرت آدم رو پس بدیم اما شیطان طوری این

دنیا رو برای ما زیبا جلوه میده که برای رسیدن به پول

و موارد زود گذر دنیا حاضریم انواع تمرد از دستورات

الهی رو انجام بدیم

همه ی ما می دونیم چند صباحی بیشتر در این دنیا

نخواهیم ماند اما باز گناه پشت گناه طمع پشت طمع

124هزار پیامبر اومدن به ما گوشزد کنند که نکنه گول

دشمن آشکارتون یعنی شیطان رو بخورید اما انسان ها

اینقدر بی عقل اند که نه تنها گولشو می خورند بلکه شیطان

رو هم می پرستند

راستی اگه الان لحظه ی مرگ تون باشه چقدر آمادگی

برای زندگی در اون دنیا رو دارید خانه ی آخرت خودتون

رو چقدر آماده کردید من خودم الان حاضرم بمیرم نه به

این خاطر که اعمال خوبی داشتم و بندگی خدا رو انجام

دادم بلکه به این خاطر که تا گناهم بیشتر نشده جواب نکیر

 و منکر رو بدم

از من میشنوید بترسید که ممکنه ثانیه ی بعد زندگی تون

رو در کنار شیطان بگذرانید اما من یک پیشنهاد واسه شما

دارم و اون اینکه نماز خودتون رو ترک نکنید

خدا میگه اگه بنده های من میدونستند که من چقدر اونها

رو دوست دارم از شدت شوق بند بند وجودشون از هم

می پاشید

حالا حیف نیست که با این خدا قهر کنیم و به دستوراتش

عمل نکنیم

بیاید به هم قول بدیم که بندگی خدارو انجام بدیم....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 11:39  توسط صادق | 

میگن علف هرز یک نوع گل که هیچکی دوستش نداره

اما واقعا ما انسان ها زیبایی رو خیلی دوست داریم به همین

خاطر هم ما علف هرز رو دوست نداریم چون زیبایی نداره

اما هدف من از گفتن این موضوع به این خاطره که خیلی 

از ما انسان ها بر این باوریم که کسی ما رو دوست نداره و ممکن واقعا از برخورد با ما ناراحت بشن خوب من میگم حق دارند شاید ما هم مثل علف هرز باشیم یعنی هیچ نوع زیبایی

برای عرضه کردن نداشته باشیم ما باید اول به رفتار واعمال خودمون یک زیبایی خاصی بدیم به طوری که به دیگران نه تنها بدی نکنیم بلکه خوبی هم بکنیم اون موقع است که مثل یک گل رز سرخ مارو دوست خواهند داشت تا حالا به این موضوع فکر کردید که چرا ما ائمه رو دوست داریم مسلم بدانید به این خطر نیست که اونها گناه نمی کردند بلکه به این

خاطره که اونها از لحاظ رفتاری بسیارزیبا بودن در ضمن خود خدا گفته هر کی بندگی منو بکنه چنان آبرویی در بین مردم بهش میدم که نه حد داره نه اندازه یعنی مثل یک گل

زیبا کاری می کنم که همه دوستش داشته باشند

پس  ما نباید خورده از کسی بگیریم اشکال کار خودمون رفتارمون وعبادت خودمونه که باعث میشه در دید مردم

مثل علف هرز بیایم

شستو شویی کن و وانگه به خرابات خراب

چه طور انتظار داریم با این اعمال مورد توجه خدا و بندگانش

قرار بگیریم بیاید از امروز تصمیم بگیریم دیگه خوب بشیم و بنده ی واقعی خدا بشیم....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 15:19  توسط صادق | 
زندگی چیست؟

اگر خنده است پس چرا گریه میکنیم؟

اگر گریه است پس چرا می خندیم؟

اگر مرگ است چرا زندگی می کنیم؟

اگر زندگی است چرا می میریم؟

اگر عشق است چرا به آن نمیرسیم؟

اگر عشق نیست چرا عاشق می شویم؟

و از این اگر های دیگر.....

اما خدا جواب این سوال که هدف زندگی چیست رو گفته:

خدا میگه دلیل خلق شما فقط عبادت منه...

ولی شما خودتون رو نگاه کنید ما هر کاری انجام میدیم

غیر از پرستش خدا

افسوس ما خدا رو نشناختیم ما حتی خودمون رو نشناختیم

بیاید از این به بعد بیشتر برای عبادت وقت بگذاریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 12:18  توسط صادق | 

دست هایم خالیست روی طاقچه ی دل قابیست

عکسی خاطره ای فکر هایم چون آب جاریست

گاه سری بردل میزنم و میبینم

جایش همچنان خالیست

گریه ام میگیرد و آه میکشمو بر خودم می گویم

پشت این ابر ها مهربان خدایست

آسمان همچنان آبیست

جدایی هایش از روی حکمت و حسابیست

دل آرام می گیرد و به خدا می گوید

فکر من دور زه هر دشمنی هایست

این دل من چون آسمانت آبیست

ولی ولی ولی افسوس

جای او همچنان خالیست

اما آخرش به این میرسیم که باید همچنان..........

صبر کرد

تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 17:3  توسط صادق | 
خداوند می فرماید بنده ی من من آنچنان به تو توجه می کنم که گویی تنها بنده ی منی اما تو انچنان از من غافلی که انگار هزاران خدا داری.........

خدایا اگر ما نا فرمانی کنیم تو را بنده ی دیگری هست اما اگر تو با ما مدارا نکنی ما را خدای دیگری نیست.......

وقتی به علاوه ی خدا باشی می تونی منهای هر چیزی زندگی کنی.......

توجه کردید جملات بالا چقدر قشنگ بود

دیدید چقدر راحت میشه حرف های خوب زد

این حکایت ما آدم هاست که فقط می تونیم حرف بزنیم

که خدا خوبه باید بندگیشو کرد و ازین حرف های خوب خوب

اما در عمل......

رضا صادقی در یکی از ترانه هاش شعره جالبی رو می خونه:

همه حرف خوب میزنند اما که خوب این وسط

بدو خوبش به شما ما که رسیدیم ته خط...

من قصد ندارم که به شما بگم از خدا غافل نشید

چون خیلی وقت ها خود من هم از خدا غافل شدم 

بلکه حرف من اینه کاری نکنیم که خدا بی خیال ما بشه

در ضمن فراموش نکنیم که خدا همیشه داره مارو نگاه می کنه...

دیدید منم تونستم قشنگ حرف بزنم...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 17:50  توسط صادق | 
لحظه ی مرگست دیری نمی پاید

جان راازسرودل آن فرشته میرباید

ازازل تابه امروزدرپس یک پرده می آید

فرشته ای دیگرعمرمارادردفترخودمی نگارد

 

 

 

 

 

جملاتی ازدکترشریعتی:

داشتن نیازمند طلب است وپنهان بیتاب کشف وتنهایی بیقرار انس

هرکسی گمشده ای دارد هرکسی دو تا است وخدایکی بود

بمانیم تا کاری کنیم نه این که کاری کنیم تا بمانیم

!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 15:35  توسط صادق | 

چه گویم از زمانی که پاییز

گشته دوست داشتنی تر از بهار سبز

چه گویم از زمانی که خنده ها

جای خود را داده اند برگریه ها

چه گویم ازمردمانی که به جای گل کاری

برای دیگران کاشته اندخاری

کینه ها بردل دشمنی هادرسر

گویندچه حرف هایی بریکدیگر

یکی ازدشمنی هایش بابرادرگوید

یکی ازدوروی های خودبریارمهربان گوید

یکی زمین عشق رادانه ی هوس کاشته

یکی خداراکناربدی های خودپنداشته

یکی تمام عمرخودرادرگناه طی کرده

رسیده فصل خزان طلب عفوکرده


+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 16:24  توسط صادق |